دست دست میکردم که چجوری نامه رو برسونم دستش…آخرشم خودمو راضی کردم که برم نزدیکش و سلامی بگمو نامه رو بدم دستش….رفتم…سلام هم گفتم…نامه رو دادم…نامروت نکرد نگاه کنه…همونجوری کرد تووی کتش…حالا یا زیر بغلش یا توو جیب بغل کتش…و تموم شد
همه تلاش من برای شکایتم به وزیر
حالا بعد اینهمه سال با هم یجا کار میکنیم…نه یجا…ولی توو یه ساختمون..ناهار با هم میخوریم…نه با هم ولی توو یه ساختمون…الان دیگه وزیر نیست…ولی نامه هارو خیلی با دقت میخونه لاکردار
دسامبر 22, 2011 در 11:40 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
دسامبر 14, 2011 در 10:47 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
چی باعث میشه که یه نفر به یکی التمااااااااااااااااااااااااااااااس کنه و به پاش بیفته که نره و برگرده؟!!!!!
سپتامبر 12, 2011 در 10:13 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
بحث..بحثِ زیرمیزی گرفتن پزشکانِ….و اینکه اصلا بکل حرامه و اشتباه
جونتون درآد…حلاله از گوشت سگ!! هم حلالتر..به تجربه به اینجا میرسن
سپتامبر 12, 2011 در 10:01 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
علم از ثروت بهتره ولی برای رجیستر مقاله پذیرفته شده ات تو کنفرانس مجبوری دلارهای کانادا را به حساب دانشگاه برگزار کننده کنفرانس بریزی
سپتامبر 12, 2011 در 9:28 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ مریض رو بفرستید آی سی یو
_ نه آقای دکتر زیر دست جراحش اکسپایر شد
_ خب باشه پس من میرم بخوابمـــــــــــــ
همین
سپتامبر 12, 2011 در 9:17 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
این روزها بحث دریاچه ارومیه اس
شوره
تلخه
داره خشک میشه
تنهاس
کسی به دادش نمیرسه
رو به نابودیه
مثل همه ما
و دولت مهرورز در حال اختلاس و چپاول ثروت ملت و ریشه کن کردن ایرانیــــ
سپتامبر 12, 2011 در 9:13 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
آدماییــ که ساکت سوار تاکسیــ میشنــ
تا مقصد از پنجره بیرونــ رو نگاه میکننــ
آخرشم….
بدون ِ هیچ حرفیــــ
کرایه رو میدنــ و میرنـــ
آدمای خستهایَنــــ
سر به سرشونـــ نذارینـــ…
سپتامبر 12, 2011 در 9:10 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
ممکنه بهت بگه: «بذار به دردِ خودم بمیرم»
اما تو نذار بمیره
شعور داشته باش
سپتامبر 12, 2011 در 9:04 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
چراغـــــــهـا شکستــــــــــــــــــــــــــ…..نــــــــــــور مُـــــــــــرد
سپتامبر 12, 2011 در 9:03 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ موهات ریخت؟؟
_ آره دیگهــــ……..نتیجهـــ ازدواج موفقهــــ
سپتامبر 12, 2011 در 9:00 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
انسان ها هر از چند گاهی
از جایی می افتند ؛
از لبه پرتگاه
از پا
از این ور بوم
از دماغ فیل
از چاله به چاه
از عرش به فرش
سپتامبر 12, 2011 در 8:57 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
تو کُل ِ دربار ِ خدا فقط یکی بود که قدرت تفکر و اختیار داشت که اونم از سرزمینش رونده شد….اون بالایی ها که اینجورین، واقعا دیگه چه انتظاری از این پایینی ها دارین؟!
سپتامبر 12, 2011 در 8:55 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
زنهای بیشرفی که از ابزار زنانگی خودشان برای به گند کشیدن مردها به خوبی میتوانند استفاده کنند…
سپتامبر 12, 2011 در 8:54 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
قـهوه دم کنــــ
نصـف قاشقــــ سیانور به فنجانمـــ بریز
وقتی که..لبخند زدمــــ
بگو: ” قـهوه ات سرد شده………بگذار عوضش كنم “
اوت 23, 2011 در 9:33 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
همیشه هرچی میشه میگن “خدا جای حق نشسته” … خدایا قربونت پاشو بزار حق بشینه سرجاش !
اوت 23, 2011 در 9:31 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
وسط ماه رمضونی….درست وقت ناهار و درست تایمی که شکمت ارور میده….ظرف غذاشو از توو کیفش در آورده گذاشته رو میز و در کمال بی شعوووووری و با چشمایی که زل زده بهت قاشق رو فرو میکنه توو ظرف و پر میکنه و میکنه توو حلقش….دریغ از یه تعارف…بلکه منم روزه نیستم با هم بخوریم
اوت 23, 2011 در 4:05 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
چیزهایی توو زندگی هست که
برچسبی روی خودشون دارن با این مضمون:
تو قدر مرا نخواهی دانست
مگر اینکه مرا از دست بدهی……!
اوت 23, 2011 در 4:03 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ به من نگو “شما” …بگو “تو”………….نترس از این پرروتر نمیشم
_ ؟؟!!!!!!!!!!؟؟
اوت 23, 2011 در 3:59 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
همکارم زل زده بود به یه کاغذ که جلوش بود….بهش گفتم چیه…..عاشق شدی؟؟؟
گفت این کاغذ برادرمه…اگه امضاش کنم دستگاهو ازش جدا میکنن
تصووورش هم سخته
اوت 23, 2011 در 3:57 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
قدیما وقتی یه تفاله چای توو لیوان بود میگفتیم یعنی مهمون داریم
الانم یه تفاله چای توو لیوانم هس
چای رو با مهمونش سر کشیدم
اوت 23, 2011 در 3:55 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ دکتر شما از اون دکترایی هستی که حرف زیاد میزنن ولی دارو نمیدن…..حرف نزن ولی دارو زیاد نسخه کن
اوت 23, 2011 در 3:53 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
- تقاضا
- مخالفت
- خواهش
- مخالفت
- درخواست
- مخالفت
- التماس
- موافقت
…آه مرخصي…
اوت 23, 2011 در 3:52 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ استاد من نمیتونم رو تزم کار کنم..وقتی پشت کامپیوتر میشینم چشمام درد میکنه و میسوزه…..منتها میتونم بشینم چت کنم
اوت 23, 2011 در 3:50 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
بانك ملت تولدمو تبريك نگفت :) منم واسه خودم ارزش قائلم……………تولدشو تبريك نميگم :(
اوت 23, 2011 در 3:48 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
پسرك با انگشت زد به شيشه و گفت: كيش…..گنجشكها نفهميدند ……….اما …كبوتر پريد
اوت 23, 2011 در 3:46 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
قضیه از این قرار است :
تو داری بر سرزمینی حکمرانی می کنی
که به خاطرش نجنگیده ای
من دارم از شهری تبعید می شوم
که خشت خشتش را
با رگهایم به هم بافته ام !
اوت 23, 2011 در 3:45 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
ايراني يعني ….. استاد دانشگاهي كه شلوارشو بيرون توالت ميكشه بالا
دستشو از چاک زیپ شلوارش بکشه بیرون و زیپو بکشه بالا
اوت 23, 2011 در 3:43 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
خدا اون بالاس و نگاهمون میکنه
نگاااااااااااااااااه میکنه
نگـــــــــــــــــاه میکنه
و فقط
نگاه میکنه
اوت 23, 2011 در 3:41 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ طناز اینجا چیکار میکنه؟
_ مگه نمیگی دوستت داره؟
_ آره
_ پس چرا نگرانی؟
فکرشو بکن
اوت 23, 2011 در 3:40 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
احساس قشنگ خفگی زیر آب………………با کلـــــــــــــــی صدای قشنـــــگ حباب
اوت 23, 2011 در 3:39 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ قرصاتو خوردی؟
_ نه
_ اومدیم ومن رفتم!! تو نباید قرصاتو بخوری؟
_ تونباشی واسه چی باید قرص بخورم؟
اوت 23, 2011 در 3:37 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
دوتا پسر جوون شونزده هفده ساله توو مترو بودن…یکیشون به اون یکی گفت بیا مسخره بازی در بیاریم وداد بزنیم “جمیعا صلوات” و بخندیم…اون یکی گفت ول کن بابا ملتو سرکار نزار….یهو اولی داد زد…”جمیعا صلوات….
و ملت بلند بلند صلوات فرستادن
اوت 23, 2011 در 3:35 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
شتری خوابیده بود ،روباهی میگذشت ،از سر ملعبه و بازی دم خود را به دم شتر گره زد ،ناگهان شتر برخاست و به راه افتاد ،روباه در هوا معلق بود و تاب مبخورد ، گربه ای پرسید این چه حال است؟…،روباه گفت :این عاقبت وصلت با بزرگان است
قصه امروز ماست…
اوت 23, 2011 در 3:30 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
یه چیزهایی هست که نمیتونیـــــ مثل سرطانـــ سرتو بالا بگیریــ و به مردم بگی برات دعا کننــ
ژوئن 24, 2011 در 11:19 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
- چجوری روت شد از بابات پول بگیری؟
- !!!!
- من الان هفت هشت ساله ار بابام یه یه قرونی هم نگرفتم
- !!!!!!!!!!!!!!!!!!
- بابام هشتاد میلیون داد رفتم توو کار بساز بفروشی
- ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ژوئن 24, 2011 در 11:18 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
- میگفتن که شما سخت گیر هستید و آدمو حامله میکنید زیر دستتون….ولی باید اعتراف کنم سه تا شکم زیر دست شما زانیدم………استاد
-
ژوئن 24, 2011 در 11:15 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
مملکته ما جائیه که : اگر روزه خودت رو بخوری اخراج میشی ولی اگر رای مردم رو بخوری رئیس جمهور، اگر زنا کنی سنگسار میشی ولی اگر تجاوز کنی سردار، چک برگشتی داشته باشی میشی کلاهبردار ولی پول نفتو ببخشی به فلسطینیها میشی رهبر، با بد بختی مدرک بگیری میشی راننده تاکسی ولی جعل کنی میشی وزیرکشور، شکایت کنی کشته میشی و بکشی درجه میگیری، مال حلال بخوری میشی گدا حرام بخوری میشی وزیر، تجاوز کنی میشی مامور امر معروف و نهی از منکر و بهت تجاوز بشه حقته
ژوئن 20, 2011 در 9:39 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
یه ایمیل فورواد برام اومده بود…تست خود شناسی…..زدمش……………شدم اصغر کرمو!!
ژوئن 20, 2011 در 9:36 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
دختر و پسر مشخص بود که با هم دوست هستن
پسر: آقا شیر موز چند؟
آقا: دوتومن
پسر: آب طالبی چند؟
آقا: هزاروپونصد
پسر: خاکشیر چند؟
آقا: پونصد
و دخترک…..اشاره میکنه همینو بگیر…من خاکشیر میخوام
فکرشو بکن…..
ژوئن 20, 2011 در 9:32 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
صحنه رو تصور کنید…خانم آقای دکتر توو ماشین منتظر هستن…و آقای دکتر در حال گذر از لبه جوب و نزدیک اتومبیل….حالا یکی از دانشجوهای دختر از پشت سر و با عشوه و برحسب عادت! خیلی ملیح میگه: “استااااااااااااد…” حالا استاد میگه: “جاااانم…بفرمایید…” همون لحظه قیافه خانم رو میبینه که توو ماشین نشسته و مکالمه رو میشنوه…خانم سرخ شده و جنون توو صورتش موج میزنه….دکتر چیکار میکنه؟
چته دختر چیکار داری؟
و ما هم جلوی در دانشگاه شاهد این قضیه بودیم….آی خندیدمااااا….کیف میده به بدبختی یکی دیگه خندیدن
ژوئن 20, 2011 در 9:26 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
روحم میخواهد برود… یک گوشه بنشیند…. پشتش را بکند به دنیا… پاهایش را بغل کندو بلند بلند بگوید: من دیگر بازی نمیکنم……
ژوئن 19, 2011 در 6:31 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر روانشناس میره …
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن توو دهنت و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!
دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود بخود حل میشن !!!
به نقل از دکتر حمید احمدی
ژوئن 19, 2011 در 6:28 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
سرعین بودیم یادته……خیلی روز و ماه ازش گذشته….یادته…..اون گندمزار……..انگاری یه دریا بود و موجاش…منتها این آب نبود..گندم بود که موج میزد…توو باد خنک سرعین…یادته….مدارکش هم موجود بی دین….یادش بخیر…..همون موج و همون گندمزار…فدای یه تار موت
ژوئن 19, 2011 در 6:28 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
یادم باشه آفتابه رو بردارم……حتما لازم میشه…آخه میخوام لب دریا…شمال
ژوئن 19, 2011 در 6:27 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
این لنکرانی اینجاس…یعنی قبل من اینجا بود…اصالتا اینجاییه خب….یه چند باری دیدمش…قبلا هم دیده بودمش…تهران که بودم….منتها الان وقتی میبینمش خیلی دوس دارم بپرم جلوش و بگم چطوری هلو و در برم
ژوئن 19, 2011 در 6:26 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ تو فکر میکنی خدا هم اندازه ما بچه هارو دوست داره
_ آره خب
_ اگر بچه ات بره بیرون….تو حاضری بشینی خونه و بگی خدا هم قد من دوسش داره و مراقبشه؟
_ نه خب تا این حد…….نمیشه زیاد هم به خدا اطمینان کرد
ژوئن 19, 2011 در 6:25 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
من که میدونم زیاد وقت ندارم و رفتنی هستم پس چرا بد باشم….حس میکنم با بقیه مردم فرق دارم…آخه من رفتنی هستم…دیگه رفتارغلط مردم نباید تاثیر بدی روم بزاره…باید مهربون باشم…آخه من رفتنی هستم و اونا موندنی…بزار فکر کنن سر من کلاه گذاشتن..چه فرقی میکنه……..واسه خوشبختی جوونا مثل پیرمردا دعا میکنم….از دست کسی هم کاری بر نمیاد…نه دکترای ایران نه خارج…پس وقتی رفتنی هستم چرا باید خودمو و اطرافیانمو اذیت کنم…باید مهربون باشم…باید بهشون کمک کنم…بزار فکر کنن سر من کلاه گذاشتن….آخه من رفتنی هستم و اونا….موندنی.
ژوئن 19, 2011 در 6:24 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
تله کابین نمک آبرود….هزار و خورده ای متر راه مالرو داره که درست از زیر تله کابین بصورت زیگزاگ به سمت قله کوه میره…..کاش اونجا بودی..از این مسیر میرفتی بالا…..کسی هم نبود که حواست رو پرت کنه با اراجیفش…….واسه خودم نمیگم..واسه خودت میگم
هرچند که وقتی بالا برسی دوست داری یکی اونجا باشه….با اراجیفش.
ژوئن 19, 2011 در 6:23 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
کاش میشد یه دل سیر عرعر کرد……………یا حداقل یه دل سیر یونجه خورد…….بدون فکر
ژوئن 19, 2011 در 6:22 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
29 اردیبهشت حالم بد بود….خیلی…سگ…دقیقا…خودش بودم…امروز رفتم نوشته های قدمی رو نگاه کردم…خودش بود…با اینکه ضمیر خود آگاهم یادش رفته بود…ولی ضمیر ناخودآگاهم یادش بود…دقیقا پنج سال پیش…29 اردیبهشت تلخترین اتفاق زندگی حرفه ای که میتونست برام بیفته افتاد…هیچوقت سرگیجه و مبهوت شدن و نشستن اون روزم رو یادم نیمره….هیچوقت.
ژوئن 19, 2011 در 6:20 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
عاشقانه ای نوشته ام برایت….بوی جان میدهد…بوی عشق میدهد…بوی دوستت دارم میدهد هنووووز….برو و ببین….خاک برسرت برو پرینترو نگاه کن
ژوئن 19, 2011 در 6:20 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
بعضی آدما درست مثل شیشه هستن…..حساس و شکستنی…نگه داشتنشون سخته….اونارو باید به روش خودشون نگه داشت……اگه یه شیشه دو متری رو جابجا کرده باشید میفهمید چی میگم.
ژوئن 19, 2011 در 6:19 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
دوست دارید چطور شما را صدا کنم؟
به اسم کوچک؟
به فامیلی؟
به مدرک تحصیلی؟
به شغل؟
به مرتبه علمی؟
ژوئن 19, 2011 در 6:18 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
حیف من نیست با این همه جلال و جبروتم…..هیچ دوستی نداشته باشم……ولی من دووووست ندارم…هرچند..کاریش هم نمیشه کرد….بالاخره هر گلی یه خاری داره….بیست و چهار سال درس بخونی…حداقل با هفت صد نفر(کم کمش)یه جا باشی و نشست و برخواست کنی….آخرش فقط مثلا مثلا مثلا یه علی دراز؟که اونم سالی یبار فقط در حد دیدمت سٌک سٌک و دالی….همین
ادامهی این ورودی را بخوانید »
ژوئن 19, 2011 در 6:17 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
_ خب پنج دقیقه وقت اضاف!! آوردیم….بچه ها اگر کسی سوال داره بپرسه
_ استاد….شما هم من و تو 2 رو ندارید؟
ژوئن 19, 2011 در 6:16 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
گاهی از شونه کردن حریر موهای خیست نمیخوام دل بکنم….بهتر میکنه حالمو…..گاهی همونجوری دلم میخواد کاش تموم نشه….منتها دستم………..خسته میشه لامصب
ژوئن 19, 2011 در 6:15 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
کاش الان زمستون بود…….سوز بود…سرما…کولاک و بوران و برف و یخ….یه هوای دلگیر…کلاه رو میکشیدم تا روی ابروم….یقه کاپشن رو میدادم بالاتر…دستامو میکردم توو جیب کاپشن و سرمو میگرفتم پایین و خیابونای شهرو گز میکردم…..کااااااااااااااااش بشه
ژوئن 19, 2011 در 6:12 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
آنانکه میدانند رنج میبرند و آنانکه نمی دانند به دیگران رنج میدهند
ژوئن 19, 2011 در 6:12 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
یکی یه حرف جالبی زد….میگفت میخوام سوالای ذهنم رو به صورت یه آزمون چهار گزینه ای در بیارم و بذارمش جلوی خدا….بگم بشین حلش کن و جواب بده….اگر بالای چهل زدی بیا و باز دوباره خدایی منو بکن
ژوئن 19, 2011 در 6:11 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
قبول دارم….زود خسته شدم…زود بریدم….زود پارکش کردم…ولی خب….کاریه که شده
ژوئن 19, 2011 در 6:10 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
لازم است گاهی از رختخواب بیرون بیایی و به عشقت نگاه کنی و فکر کنی که باز هم میتوانی با عشق به آن رختخواب برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آیندهی انسان امیدواری یا نه؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بیخیال شی، با خانواده ات تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه؟
لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی میمیری یا نه؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی میشود یا نه؟
مه 28, 2011 در 11:50 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
مه 27, 2011 در 11:00 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
دوس دارم صبح برم سرکار عصری بیام خونه….ولی عصری نرم فردا صبحش بیام
مه 27, 2011 در 10:59 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
من نمیدونم چه اصراری هست به خوردن ترشی و سس تند….در حالی که هم خودت میدونی ضرر داره هم این طفلی چپ وراس میگه…………………..خب فلسفه داره…..
یکی رفت دکتر گفت میخوام دویست سال زنده بمونم…دکترگفت:سیگار میکشی…گفت:نه…دکترگفت:مشروب؟تریاک؟..گفت:نه….دکتر باز پرسید خانم بازی…رفیق بازی..هیچ خاک برسری؟…طرف گفت:نه هیچکدوم اصلا حرفشم نزن…دکترگفت:خب الاغ جان…میخوای زنده بمونی که چه غلطی بکنی پس…برو بمیر دیگه
شده جریان ما…..حداقل سس و ترشی رو بخوریم که بی نصیب نریم از دنیا…..حالا بکش
مه 27, 2011 در 11:05 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
تا وقتی نفهمیدید چه……….حالا هر چی
تا وقتی نفهمیدید کجا………حالا هر جا
تا وقتی نفهمیدید چطور……حالا هر جور
مه 27, 2011 در 11:03 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
عاقبت همهی ما زیر ِ این خاک آرام خواهیم گرفت ما که روی ِ آن دمی به همدیگر مجال آرامش ندادیم
مه 27, 2011 در 11:03 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
بهش میگم…نمیدونم من تاحالا انقدر نخوردم که مست نکنم یا بکل مست نمیکنم….میگه منم نشده تا حالا مست کنم….فقط هربار که میخورم هرچی بهم میگن انجام میدم….بگن بخند هرهر میخندم…بگن گریه کن میشینم گریه میکنم…منم اصلا مست نمیکنم
گفتگوی دو پزشک متخصص سر راند جراحیشون
مه 27, 2011 در 11:01 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
اینکه درک کنی افتادی توو یه روزمره گی….یه شاخه از عرفان
و من پله اول عرفان هستم
مه 27, 2011 در 11:01 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
خداجون
هیچ دقت کردی خیلی بزرگتر از منی؟
نه واقعا….یه نگاه به جایگاه و هیکل خودت انداختی؟
انصافه که خودتو با من یکی کنی؟…مگه با هم شوخی داریم؟
مه 27, 2011 در 11:00 ق.ظ. (l3e$tl3OrN)
ما یه فامیل داریم….همچین که کتابارو میاره جلوش ولوو میکنه آدم کیف میکنه….یخورده که میگذره میبینی خودش جلو کتابا ولوو شده
مه 23, 2011 در 10:56 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
این آقا رضای ما زنگیده
_ دکتر دیدم هیچ راهی نداره….بزنگم و تسلیت بگم
_ کی؟چی؟کجا؟کی مرده؟چرا من خبر ندارم؟
_ ناصر خان حجازی دیگه
_ آره خبر دارم…..خدا بیامرزه…ولی حالا شما جدی نگیر..سر خودت سلامت
_ نه آخه راه نداره خیلی مرد بود…خیلی بزرگوار بود
_ بود…ولی چطور شما انقدر اردات داری؟
_ یادمه یبار محمد رضارو برده بودم مدرسه فوتبالش…دیدم داره از دور میاد…پیش خودم گفتم…اون که منو نمیشناسه..واسه چی دیگه وقتشو بگیرم و سلامش کنم….آقا همچین که از بغل ما داشت رد میشد خیلی آروم وشمرده گفت سلام….مارو میگی حسابی شرمنده مرامش شدیم….فردا حتما میرم مراسم تشییع

ناصر حجازی : اگر نمی توانید رفاه مردم را فراهم سازید ، بروید
مه 23, 2011 در 12:18 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
این همکارم یه سفر رفته بود شمال
یجوری شده که دلم میخواد برم یقه شو بگیرم و بگم بشین برام تعریف کن چجوری بود
مه 23, 2011 در 12:16 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
هیچ دقت کردی میشه ازش لذت برد….صدای شرشرش….رنگ زرد قناریش…و بخارداغی که ازش بلند میشه…باور کن میشه از همه اینا لذت برد…بستگی داره که واقعا بخوای لذت ببری…..ببر
مه 23, 2011 در 12:15 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
من
بد
کنم
تو
بد مکافات دهی
پس
فرق
میان من و تو
چیست؟
هان بگو؟
مه 23, 2011 در 12:14 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم …. دوستداشتنت خوبه … .. خیلی دوستدارم
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم …. دوستداشتنت خوبه … .. خیلی دوستدارم
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم …. دوستداشتنت خوبه … .. خیلی دوستدارم
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم …. دوستداشتنت خوبه … .. خیلی دوستدارم
خیلی دلم گیره خیلی گرفتارم …. دوستداشتنت خوبه … .. خیلی دوستدارم
مه 22, 2011 در 3:39 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
اصولا کلاس دیر تموم میشه…تا برم سر وقت ناهار گاهاً شکمم صداش در میاد…به همکارم میگم شکلاتی کیکی آبنباتی نداری بخورم صدای این شکمه کلافه ام کرد…………..میگه نه بخدا…اگه داشتم که خودم میخوردم
مه 22, 2011 در 3:38 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
طرف دامپزشکه
یه وبلاگ داره پر از عکس گاااااو……در حالتهای مختلف…از بیمار گرفته تا خوشحال و خندون و در حال بازی و خواب و نگاه معصومانه و سربریده و در حال معاینه و در حال نشخوار…..چقدر هم زیاده عکساش لامصب
مه 22, 2011 در 3:36 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
دلیل اینکه تنهایی ، همین دست های تنهامه
همین دنیای تاریکم ، همین تردید چشمامه
شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی
من و روحم ، تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی (دلتنگی)
این آخرین شعری که گفتم……احسان خواجه امیری خواستش..همین دیروز…دادم بهش که بخونه
مه 22, 2011 در 3:33 ب.ظ. (l3e$tl3OrN)
آخ این سیگار بعد از مشروب میچسبه هاااااا…مخصوصا مثل واسه این روزای سگی من
حیف که تجربه اش رو ندارم





